درباره نویسنده
سميه
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • اعتقاداتتان راچند می فروشید؟
  • تفاوت عشق و ازدواج
  • ...
  • سلام به پدر
  • لازم است گاهی
  • اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
  • سفر ایستگاه
  • حسین
  • خر ما از کره گی دم نداشت...
  • یک لیوان شیر
  • دریغ
  • بابا
  • گاهی لیوان را زمین بگذار
  • زندگی
  • سختی های زندگی...
  • پرواز
  • یادش بخیر
  • بدون شرح
  • خبر
  • تولد یک پروانه
  • وقتی...
  • سکوت
  • بی خیال
  • پاکن
  • سلام
  • اعتکاف
  • و عاشق
  • هیچی
  • انتخابات (پس زمینه)
  • انتخابات 4
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
دوستان من
  • قرنی از باران
  • حرفهای يک پنجاه و چهاري
  • يک کلبه خراب و کمی پنجره
  • به انتظار ماه
  • آبی آرام بلند
  • ورود با کفش های سیاه ممنوع
  • دست نوشته های يک شگفت انگيز
  • talk&tea
  • دانشجوی نیم سال دوم
  • بانوی مرداد
  • زندگی ایده ال
  • تخصصی سینما و تئاتر
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



سیب کال
اعتقاداتتان راچند می فروشید؟
نویسنده: سميه - ۱۳٩٠/۸/٢٦

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...

گذشت و به مقصد رسیدیم .

موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم.

با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .

من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!

نظرات ()



تفاوت عشق و ازدواج
نویسنده: سميه - ۱۳٩٠/٤/۱۸

یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم.

چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش. به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم. در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت.

فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه. ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمی کنی که خوب این که تعهدی نداره، می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه...

و این تفاوت عشق است با ازدواج

پ.ن. آیا واقعا اینجوریه؟!

نظرات ()



...
نویسنده: سميه - ۱۳٩٠/٤/۱٤

انگار همین دیروز بود. هنوز گرمای دستت را احساس می کنم. هنوز صدایت در گوشم می پیچد. هنوز باورام نشده حتی با وجودی که هر پنج شنبه سر خاکت آمده ام.

روز آخر یادت هست؟! دستم راگرفتی. به مهمانی به خانه ات آمده بودم. مدت زیادی نبود که به خانه خودم رفته بودم و زود به زود دلتنگتان می شدم. ما را رساندی اما خودت دیگر به خانه باز نگشتی.

بابا دلم برایت تنگ شده. هنوز باورم نمی شود. چند وقت دیگر می شود یک سال.یک سال که ما را تنها گذاشتی. و مادر را. او روز به روز آب می شود. کجایی تا مرهمی بر نگرانی هایش باشی؟! کجایی تا بخندی و بگویی همه چیز درست می شود؟!

بابا کاش من جای تو رفته بودم. دارم دق می کنم.کجایی؟!

نظرات ()



سلام به پدر
نویسنده: سميه - ۱۳٩٠/۳/٢٩

 

1

شب باز هم سراغ من مبتلا گرفت

آمد نسیم و خانه، هوای خدا گرفت

بغض آمد و گلوی دعای مرا گرفت

باز آشنای هر شبه راه دعا، گرفت

از دور می­رسد غم آوای نِی، پدر!

گویا مرا صدای تو می­خواند ای پدر!

2

خیمه زده به قلب زمین، آسمانِ دود

پُر شد زمین و مردمش از دودمان دود

گم می­شود صدای دعایم میان دود

ناآشناست با صلواتت، زبان دود

گویا خدا، پشت به این شهر کرده است

با مردم زمین و زمان، قهر کرده است؟

3

گاهی اگر چه«حال دعا»، قهر می­کند...

با دستِ بسته، خوف و رَجا، قهر می­کند...

با حَنجَره، مگر که صدا قهر می­کند؟!

نه کفر گفته­ام که: خدا قهر می­کند

سیمان و سنگ رُسته به جای چمن... که نیست

روی زمین، فقط دل تاریک من که نیست

4

هستند مردمان غریبی که روز و شب...

با چَشمهای منتظر از روم تا حَلَب...

سرگشته هوای تو، لبریز از طلب...

گاهی به شامگاه«ربیع...» و گهی«رجب»...

دلخوش به رقص شعله فانوس بوده­اند

با اسم دلگشای تو مأنوس بوده­اند

5

چَشم زمین به روی شکوه تو خفته ماند

قلب زمان اسیر غبارِ نَرُفته ماند

انبوه آیه­های زمینی نهفته ماند

توحید،«لااِلهَ» شد...«الّا» نگفته ماند

بتها نقاب بسته دوباره رسیده­اند

بوجهل­ها مقابل ما صف کشیده­اند

6

دنیا، شکست خورده آشوب و ماتم است

هر مرز نقشه، ساحل دریایی از غم است

قرآن به چَشم امت اسلام، مُبهم است

فرصت برای یاد تو این روزها کم است

روز و شب زمانه اسیر قوافی است

برهان قاطع«صلوات» تو کافی است

7

ای مثل کوه و رود و درخت و زمین، اصیل!

ای مهربان، که بود عروج تو بی­بدیل!

جارو کشیده راه تو را بال جبرئیل

وصفت برای من، شده«خرمای بر نخیل»

نقش مرا ز سینه دریای غم بکَن!

کشتی شکسته­ام مدد ای ناخدای من!

8

دنیا دری به روی نگاهت گشاده بود

تا پای سرشکستگی­ات ایستاده بود

سرکرده قریش به پایت فتاده بود

خورشید و ماه را به دو دست تو داده بود

تا لب ز آیه­های الهی جدا کنی

دست از گلوی جهل و سیاهی جدا کنی  

9

در کوچه­های مکه و طائف، دویده­ای

رنج هزار ساله ز مردم کشیده­ای

از هر قبیله زخم زبانها شنیده­ای

با آنکه زهر زِمزِمه­ها را چشیده­ای...

لبخند می­زدی، همه مشتاق می­شدند

مشتاق سایه تو و اُتراق می­شدند

10

با چهره­های سرد، سلامت رفیع بود

کوتاه قدّ مردم و نامت رفیع بود

حتی فرود موج کلامت، رفیع بود

شوق قُعود و روح قیامت رفیع بود

پیشانی تو را که به جنگی شکافتند...

آیینه را به بوسه سنگی شکافتند

11

آزار تو به آدم و حیوان، نمی­رسید

جز تو کسی به مردم حیران نمی­رسید

با مرگ، بودن تو به پایان نمی­رسید

تا اوج بام باورت انسان نمی­رسید

از سفره تو، بنده ناخورده­ای نبود

همخانه«ز دست تو آزرده»­ای نبود

12

نیمی تو را گرفته و نیمی نخواستند

آنان که از تو غیر نسیمی نخواستند...

جز خاطرات عهد قدیمی نخواستند...

از سیره تو خُلق سلیمی نخواستند

اسم تو را بهانه جمعی گرفته­اند

خورشید را ندیده و شمعی گرفته­اند

13

گویا کسی نخفته به پای«قرار» نیست

با رسم«سُنَّت» تو کسی سازگار نیست

یک مرد،«مؤمن» است و مقابل، هزار، نیست

یک گل، تمام رونق باغ و بهار، نیست

تغییر از تو... اذن شکوفایی از ولی است

راه رسیدنِ به محمد، فقط علی است.

 سید محمد سادات اخوی

نظرات ()



لازم است گاهی
نویسنده: سميه - ۱۳٩٠/۳/۱۱

لازم است گاهی از رختخواب بیرون بیایی و به عشقت نگاه کنی و فکر کنی که باز هم می‌توانی با عشق به آن رختخواب برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا، خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ی انسان امیدواری یا نه؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شی، با خانواده ات تلویزیون تماشا کنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی زندگیت فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی می‌میری یا نه؟

لازم است گاهی همدرد باشی، بخشنده باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

نظرات ()



اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
نویسنده: سميه - ۱۳٩٠/۳/۱۱

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

 

دکتر علی شریعتی

 

نظرات ()



سفر ایستگاه
نویسنده: سميه - ۱۳۸٩/۱٠/۱٤

یادش به خیر...

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

                 به نرده های ایستگاه رفته

                                                   تکیه داده ام!

                                                                                                               شعر از مرحوم قیصر امین پور     

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »